رویای آمریکایی

0
15

شهرها… خیابان ها، پیاده رو ها و بناها و آسمان خراش ها… عرصه ای هستند که همواره مفتونش بوده ایم، گاه سحر شهرنشینی و شهریت هنرنمایی کرده و گاه چون جادوی سیاهی خود و ما را نیز به اعماق «آزکابان» مخوفی در دل دریایی که راه به هیچ خشکی ندارد تبعید. گاه رها و بی قید و آزاد بوده ایم و گاه تصویری وهم انگیز از سراب سرچشمه ای متلاطم در ریگزاری روان.
دهه ۱۹۳۰ را در آمریکا دوران بحران و رکود اقتصادی نامیده اند. زمانی که رویاها بر زمین خسته از جنگ و خون، نیلوفرانه میپیچیدند و در کشمکش برای فرار از سیاهی های آن پایین، قلب آسمان را آماج خویش قرار میدادند. آرمان ها بال می گرفتند و به آرامی آماده پرواز بر فراز شیکاگو و نیویورک و لس آنجلس و… میشدند. شاهین جوان، مانیفست «آرمانشهر: آن بالاها، یعنی جایی بهتر از این پایین» بر روی برج ها و آسمان خراش هایی که در سیاتل و لاس وگاس…علم شده بودند، فرود آمده بود و متکبرانه به تحقق رویایی مینگریست که ساکنان این شهرهای عمودی، با شکافتن کرانه های آبی آسمان، نام «رویای آمریکایی» را بر آن گذارده بودند… . اما دریغا عشق و رویایش و هوس آن اولین بوسه که جهانی را با خود به حرمان میکشد. جنگ جهانی دوم ادامه داشت و اکنون شاهین جوان دل نگران، اما همچنان با غرور چشم به ترک خوردن شمایل مجسمه آزادی دوخته بود… . تاج مجسمه ای که تا دیروز هرجانی را شیفته خود میکرد، اکنون برای رهگذران امریکایی و مهاجران سرگردان کوچه ها و خیابان های آن پایین، غریب و حتی گاهی طنز شمرده میشد.
با این همه هنوز این ایدئولوژی کاذب کامل به قهقرا نرفته بود و هنوز الیت هایی که خود را ملزم به نظم دهی به افکار عمومی می دیدند در تلاشی غیر مستقیم برای پیچاندن نسخه فردگرایانه ای بودند که در برابر ایده «جمع گرایانه» اتحاد جماهیر شوروی و کمونیسم ارائه داده میشد. دنیایی دو قطبی با تقابل و تنش روح «فردیت» در برابر روح به تعبیری «جمعیت» در ارزش بنیادین نظام کمونیسم… و یا آنگونه که در فیلم «سرچشمه» به کارگردانی «کینگ ویدور» دیدیم، روایت تعهد و وفاداری به نبوغ شخصی در برابر ذائقه عمومی و ارزش گروهی. فیلمی که با اشارات مستقیم به فرانک لوید رایت [معمار عصا نقره ای به دست]، خلق شد و در هر صحنه از آن به گونه ای اصرار داشت آسمان خراش های عظیم الجثه را در مقابل دیدگان فهمنده خویش قرار دهد… و یا آنچنان که مازیار اسلامی پژوهشگر حوزه هنر، منتقد هنری و مترجم آثار هنری‌ میگوید: فیلمی که آسمان خراش «خصیصه ای بصری» اصلی اش محسوب میشد.
داستان و یا به تعبیر «اسلاو ژیژک» بیانیه فلسفی فیلم درباره معماری بود که نمیخواست طبق سلیقه عامه جامعه معماری کند و به قولی دوست داشت در جامعه مسخ شده نیویورک خودی نشان دهد. آرشیتکت جوانی که مغرورانه مقابل دیدگاه‌های اشتراکی و سانتیمانتالیسم برابری طلب می ایستد. سرچشمه درواقع جزو معدود فیلم های تاریخ سینما است که در آن معماری صرفاً نقش پس‌ زمینه را ایفا نمی‌کند؛‌ بلکه درون‌مایه‌ اصلی داستان است و شخصیتها و کش و قوس های های روابط آن ها حول معماری می‌گردد. چه بسا داستان فیلم در آغاز، در دنیای سینما فریبنده و دلربا نیز بنماید اما به راستی پشت کردن به همگان و تمسخر سلیقه آن ها و نادیده گرفتن و هیچ شمردن اصول جاری بر جامعه، به صورتی به غایت درجه رادیکالیسم، در دنیای واقعیت نتیجه ای اسف بار جز دیترویت فراموش شده و از یاد رفته نخواهد داشت.
بهار نارنج را و زیتون را، آندلس، به دریاهایت ببر!
صدای نعره مستانه جرثقیل ها، هیاهوها و فریادهای کارگرانی که به امید لقمه ای نان در کشمکش افکار زاییده از بورژوازی عده ای سخت مشغول کار هستند؛ شده در ستیغ آفتاب ظهر تابستان یا سوز سرمای شبانه زمستان… . سنگ ها و آجرها یکی پس از دیگری بالا می روند، ماشین های حفاری و مته های بزرگی که با دل هر آنچه بود و هست و با زمین و شهر عجین شده، و عجیب حفر می کنند و میخراشند… . میگویند، آنچه بناها و ساخته های بشری به ما می بخشند، افزون بر گونه و ساختار معماریشان، پیوند ما را با محیط می تنابند؛ چونان ریسمانی که دانه های تسبیح را به هم متصل کرده باشد، این ساخته ها در طول گذر زمان و در پیچ و تاب تحولات سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، بنیان اندیشه پروری و خردورزی را در شهر یکی پس از دیگری سبب میشوند. سلسله ای متصل از دوست که اگر در حلقه اش نباشی، بی گمان فارغ از هرگونه ماجرای شهر و شهریت افتاده ای… .
به تبریز می رویم… . دیار اصالت، هویت و فرهنگ. خود را که به مرکز شهر برسانی، حوالی خیابانی که منتسب شده است به نام شاعر نامی خاقانی، به طرز محسوسی میتوانی کم کم دو تکه شدن شهر را تجربه کنی. کافی است شروع کنی به پیاده درک کردن و چشیدن طعم شهر. تکه ای از شهر رو به گذشته دارد و قسمت بعدی رو به سوی ساخت و ساز های جدید و یحتمل مدرن. حال انتخاب با توست. میتوانی از این مسیر تا به رسیدن به پیاده راه تاریخی تربیت و دیدن نماهای پهلوی و قاجاری قدیمی لذت ببری. روبروی میدان ساعت و عمارت شهرداری بایستی و به نگاهت اجازه دهی تا عظمت تفکر پیشینیان را زیر پلک هایت زمزمه کند . از کوچه پس کوچه ها بگذری خانه حیدرزاده، موزه زمان، موزه آذربایجان و … تا به ارک برسی و زندگی کنی تاریخ را . صدای سالار ملی ستارخان را بشنوی و به باقرخان ادای احترام کنی. و اما مسیر دوم… .
مسیر دوم اما حال چندان خوشی ندارد. راستش سال ها است که مهجور مانده در این وادی. این دقیقا همان مسیری است که تو را در نهایت به چهارراه منصور و همان چال گودال معروف وسط چهار راه خواهد رساند. اینبار پیاده روی طعمی دیگر به خود میگیرد. کم کم تیرآهن ها و ورق های بتنی و قالب های فولادی یکی پس از دیگری دیده می شوند… از کنار مجموعه ای گذر میکنی که سال ها است چون عنکبوتی به دور مسجد کبود، [یکی از کلیدی ترین عناصر دینی/هویتی این شهر] پیچیده شده است. و البته که تمدنی کهن از عصر آهن گرفته تا راه حقیقی ابریشم را نیز در زیر و پشت خود مدفون کرده است. حجمی بزرگ و صلب که شاید حتی فرم معماری آن الهام گرفته شده از معماری سنتی ما باشد، ولی چه حیف که کاربری زمین و امکان سنجی های پیش از ساخت و ساز در آن یا نادیده گرفته و یا کلا فراموش شده است. که اگر این چنین نبود پس از گذشت قریب به ده سال راه حلی باید اندیشیده میشد برای این مقدار از ورشکستگی مادی و معنوی.
شاهد مدعی این ورشکستگی همان مغازه ها و پاساژهای خالی و یا در بهترین حالت آن اجاره داده شده به دفاتر اداری و انبارها است. و این یعنی فاتحه «جداره فعال» یک خیابان را خواندن. توضیح مختصر اینکه جداره یک خیابان مهمترین عنصر منظر شهری در آن خیابان محسوب می شود و تنوع کاربری و فعالیت های اقتصادی و فرهنگی، تجاری و اجتماعی در بدنه خیابان است که یک خیابان را به معنای واقعی تبدیل به خیابان و در ادامه محله و جایی برای زندگی میکند. طی ضوابط و الگوهای جدید، سعی مدیریت شهری باید هرچه بیشتر نمودن این ویژگی در خیابان ها باشد نه از بین بردن و حذف زندگی از آن. همین حذف و جایگزینی بعدش بوده که باعث شده امروز این مسیر تقریبا هیچ چیزی برای عرضه نداشته باشد. مسیری کسل کننده و تقریبا طولانی کننده زمان!
در اینجا بد نیست گریزی بزنیم به واگویه ای از شهرساز و نظریه پرداز شهری نامی هیلر که معتقد است “شهرها دارای اقتصاد حرکت هستند که طبق آن مردم سفرهایشان از مبدا به مقصد را تنظیم می کنند”. مهمترین مکان های حرکت در شهرها خیابان های آن ها می باشند. که علاوه بر عملکرد مکانی برای حرکت، مکان تبادلات نیز می باشند. برای آنکه این گفته هیلر بیشتر روشن شود، کافیست حرکت پیاده ها را در طول مسیر بسنجید. اکثر افراد ناخودآگاه و بدون داشتن پیش فرضی از اطلاعات معماری و شهری ترجیح میدهند سفر پیاده خود را از سمت دیگر خیابان، یعنی دقیقا آن وجهی که اتفاقا ادعایی هم در لوکس بودن و به روز بودن ندارد، تجربه کنند. این دقیقا به این دلیل اتفاق می افتد که یک شخص پیاده جلب تنوع فعالیت در بدنه خیابان میشود. جایی که بتوانی در آن لختی مکث کنی برای تلاقی نگاه با دیگران، مثلا خیاط و یا میوه فروش محله و شاید بوتیکی در آن حوالی. و این یعنی سرزندگی و جاری شدن حیات شهر. موضوعی که در یک بدنه و جداره یک دست شده، هرچند لوکس، امکان ندارد اتفاق بیفتد. در واقع، جداره های غیر فعال و بی روح و مرده در یک خیابان اصلی ترین مانع برای حضور پیاده و حرکت و تعامل انسان ها با یکدیگرند.
در این هیاهویی برای هیچ، چهار راه منصور با آن پلازای فرو رفته اش در دل زمین هم که عالمی دیگر دارد و سازی ناکوک تر. باور کنید اگر الزام و اجباری در کار نباشد هیچ جنبده ای حاضر نیست فقط و من باب گذران وقت خودش را اسیر یک گودال سیمانی با یک طراحی غیر انسان محور کند. گودالی به نام پلازا که حداقل یک فضای سبز و سایه اندازی درست و حسابی هم ندارد. البته خدا کند سیلی نیاید و باران سنگینی نبارد و زلزله ای صورت نگیرد و آتشی دامان این قسمت از شهر را نگیرد که فاجعه خواهد بود کنترل مدیریت بحران آن.
اگر دلیل این همه خطا و تکرار آن را، آن هم فقط در قسمت کوچکی از شهر به فاصله چند قدم جویا هستید ساده است. هدایت ناصحیح درآمدهای نفتی و بازار سرمایه و عدم استفاده از تخصص ها نمیتواند نتیجه ای بهتر و بامعناتر از این داشته باشد. این مال های بلامصرف و ورشکسته دقیقا مال چه کسی هستند، خدا میداند و بس. به هر تقدیر آنچه مسلم است عدم تعلق آن ها برای من و شمای شهروند است. این در حالی است که خود مال سازی که رویدادی است وارداتی، در جهان مدتهاست که دیگر مانند گذشته نیست . در خود آمریکا در سال ۲۰۱۴ کارشناسان شهرسازی و دلالان ملک با رویت اولیه «رقبای مجازی» مراکز تجاری، پیش‌بینی کردند: ۱۵ درصد «مال»ها طی ۱۰ سال، «تعطیل» یا «تبدیل به انبار» می‌شوند. و این البته چیزی است که ما از زمان ساخته شدن بازر کبود و برج تجاری ابریشم و پاساژ های اطرافش شاهد بودیم و هستیم… . هر روز تعداد بیشتری از فضای مفید شهری تبدیل به انبار میشود. ویترین هایی شیشه ای که نه به نماهای قدیمی و با اصالت گذشته رحم کردند و نه خود کنون چیزی برای عرضه دارند. و البته این وضعیتی است قابل تعمیم به سراسر کشور.
گفته میشود، حدود سیصد مال ساخته شده یا در دست ساخت، تهران، اصفهان، شیراز، تبریز و سایر شهرها وجود دارند و برخی از آن‌ها در شمار بزرگترین فروشگاه‌های جهان به شمار می‌روند. توسعه ای که به ظاهر و در کلام توسعه نام دارد ولی به نام که و به کام که خدا میداند. از طرفی سر ریز شدن سرمایه در مال‌ها خود عاملی شده است برای ممانعت از ورود منابع به بخش تولید. و این البته پایان راه نیست. فجایع تا زمانی که شهروندان از شهر خود قهر کرده باشند، ادامه خواهد داشت. یک روز دیگر به همین زودی ها، خواهیم فهمید که بی سر و صدا در تاریکی شب، بیل های مکانیکی شهر را نابود کرده و از بین بردند و یک مال دیگر [شما بخوانید انبار] به شهر دوختند. در اینجا یاد سخن ایوان کلیما در کتاب «روح پراگ» می افتم «…در این کشور همه احساس میکنند که کلاه سرشان رفته است و بنابراین فکر میکنند که حق دارند بر سر دیگران کلاه بگذارند…».
بیایید یک بار دیگر شاهین بال شکسته آغاز این نوشتار را به یاد بیاوریم… . شاهینی که قلب آسمان را شکافته و بر فراز بلندی های برج های دنیای مدرن نشسته بود… . دیر زمانیست که گرد پیری و خمودگی در چشمان نافذ او دیده میشود. چشمانی که از پس مه و دود به شهرهایی که می بایست رویایی میبودند و نشدند، خیره شده است… . به راستی پشت کردن به ذائقه اصیل عموم و فرهنگی که ریشه در زبان طبیعی فهمندگان محیط خویش دارد، آیا نتیجه ای جز ویرانی و نابودی و از بین رفتن سرمایه های شهر در پی خواهد داشت؟ آیا پایانی خوش برای این ناکجا آباد که بس سرد و مخوف مینماید، هست یا آنچه در آخر برای خود و آیندگان خواهیم ساخت شهریست که در آرمانی ترین شکل آن سربه فلک کشیده از سیمان و فولاد ولی در اندیشه زایش و تنایش هویتی خویش مردد و حتی با آن در ستیز؟ شهرهایی با تنی زخمی و چند پاره، هر پاره آن پر از تناقض و درد.‌‌.. ؟ شاید زمان آن رسیده است که بر عشق رفته مرثیه ای بخوانیم و بگوییم که بهار نارنج و زیتون را، آندلس به دریاهایت ببر… اما شاید پایانی خوش تر نیز باشد… عدم تسلیمیت و فریادی که به مبادا ها چشم برببند… . شاید در این بن بست کج و پیچ سرما، هنوز کسی عشق را در پستوی خانه نهان کرده باشد… .

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید