انسانی از جنس عشق و ایمان …

 

« تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو »

امشب شب عروسی ( عرس ) و پرواز و وصال بزرگ مردی ست که صاحب کتاب بود و مرگ را سرآغاز جاودانگی و زیستنی حقیقی می دانست .او که برایم مصداق عینی جمله ای بود که خود می فرمود « آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست …» سال های سال است که شب و روز ، مخمور باده عشق معرفت اندود حضرت خداوندگارم … هرچند جام شرابم خرد و ناچیز است اما هماره پر و لبریز نگهش داشته ام همچون ولع نوشیدنم از دست او که جام جان افزای دارد « آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا … » که در دست آن ساقی شیرین ادا، بسان جام سلطانی ست و شراب آسمانی
« کو بام غیر بام تو ،کو نام غیر نام تو / کو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا »
شب و روز باید از این شراب حقیقت مست بود و ویران تا شاید زنده بودن و آبادی در سایه سار دولت عشق را چشید …
« مرده بدم زنده شدم ،گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم »
غیر عاشقی و مسیر عاشقیت راهی به بالا نمی شناسم چرا که « جسم خاک از عشق بر افلاک شد … »
او که برایم پیام آور دولت عشق است و روشن ترین آیت خداوندی و زیباترین و دلرباترین بنده الهی ،گرانبهاترین سخن خویش را با عبارت « بشنو » می آغازد ،
«بشنو این نی چون شکایت می کند
از جدایی ها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند …»
شاید این عبارت « بشنو » ی او ،روشن ترین ، عارفانه ترین و انسان سازترین تفسیر « بخوان » پروردگارش باشد که با محمد ص، آن انسان برگزیده ی تاریخ با عبارت «اقراء» سخن آغازید … که هردو آرمان و غایت آرزویشان یافتن انسان بود ،انسانی از جنس عشق و ایمان . « کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست …»
گویی این مرد آسمانی هبوط کرده بر زمین ،که به یاری و دستگیری در راه ماندگانی چون من و من های بی شماری که اسیر زنجیرهای پوسیده ی بخل و نخوت و ریا و دروغ و ده ها خوی حیوانی دیگرند ،رنج زیستن در این زندان پست را به جان خریده بود، به وضوح می دانسته است که بزرگترین درد انسان ،فراق از محبوب ازلی و ابدی و جدا ماندن از نیستان هستی حقیقی و اصل اصل اصل خویشتن خویش است و راهی جز بازگشت بسوی او ندارد،
« ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم
خوانده‌ای انا الیه راجعون
تا بدانی که کجاها می رویم »
و این درد عظیم، درمان نپذیرد و این آتش جانسوز گلستان نگردد ،مگر از راه شنیدن – بشنو – و دانستن و معرفت به اندیشه های عشق آلود واصلان حقیقی و عارفان بالله ،آنان که انسان بودند ،انسان هایی که انسانیت بواسطه بودنشان آبرو و شرف یافت ،انسان های از جنس عشق و ایمان و معرفت …

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز ،تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن
دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن …

بمنه و کرمه
شب عرس مولانا – تبریز
محمدحسن چمیده فر

شناسه خبر : 13111